تبليغاتX
حقیقت چیست؟
   
  حقیقت چیست؟
دلم از وحشت این زندان سکندر بگرفت , رخت بر بندم تا ملک سلیمان بروم
آخرین مطالب
باور
سفري که هرگز به پايان نرسيد
مسأله ای به نام پول!!!!!!!!!!!!!!!
خدا می خندد . . . .
انا انزلناه فی لیلةالقدر
و این دقایق آخر انتظار همیشه کندتر عبور می کند . . .
آسمانی ترین مردی که همیشه در دلها و افلاک باقی است . . .
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی . . .
دل به مینای مینویی چو تو خوش کرده ام . . .
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده . . .
 
آرشیو مطالب
مهر 1389
آذر 1388
شهریور 1388
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
 
پیوندها
حاج اسماعیل دولابی
دانلود کتاب در موضوعات مختلف
اوقات شرعی
ندای دلنشین حق
 
باور
در دبستان، ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.

بی آنکه خدایی داشته باشم …

چه قدر این جملات را باور دارید و چه قدر باور دارید که باوری دارید؟چه قدر فکر می کنید باورها هستند و چه قدر باور دارید که باید باشند؟

روزهاست اینجا همه ذهنم پر از سؤالهاست و اینکه آیا آن خدایی که داشتم خدای من بود یا اینکه هست ولی می دانم که بزرگترین باور من الان اینست که بلاشک او هست از دم وبازدم نفسم به من نزدیکتر

---------------------------------------------------------------------------------

وخدایی که همین نزدیکی است

سوخته جان | 0:17 - جمعه شانزدهم مهر 1389
+
 
سفري که هرگز به پايان نرسيد
خشک شده بودم هیچ چیزی نمی تونست حرکتم بده حتی راننده اتوبوس که پاهاشو گذاشته بود رو بوق ـ داشت زیرم می کرد ـ یک کوه ، يک آسمان، يک بيابان بي سرو ته و تمام شنيده هايم که جلوي من بال بال ميزدن تا خودشون را از اين قفسي که سالها در اونمبحوس بودن آزاد کنن و چشمهام که اشک امونشون نمي داد

دلم مي خواست در اين سفر دلم باهاش همپا بشم، سفر آغاز شد

آرام آرام گام بر مي داشت زمين با اين گامها غريبه نبود صداي اين گامها را سالها پيش از همين زمينها شنيده بود صداي گامهاي اسماعيل (ع) ولي اين گامها رنگ و بوي ديگري دارد فرشته ها براي بوسه زدن به اين گامها لحظه شماري مي کنند، آنچنان استوار است که کوه را شرمنده کرده و امان آسمان را بريده وخدا چه قدر عاشقانه نگاه مي کند

آري اين حسين است آماده براي عشقبازي با معشوغش، نشست دستهايش رو به آسمان همينجا بود آري اشکهايش چون سيل روي گونه هاش را بوسه مي زد

خدايا اين حسين توست که در مقابلت خاضع شده بپذيرش او آمده با تو سخن بگويد . . .

خدايا آنچه حسين دارد همه از توست همه را با هم به درگاهت روانه مي کنم خدايا تو بزرگي بپذير از حسين از اين بنده ات که تو محبوبش و مقصودش هستي . . .

و نمي دانم که اين آسمانها و اين بيابان چگونه تاب آورد که اين سخنان را بشنود نمي دانم

وهمه وجود مرا يک سؤال فرا مي گيرد که چرا بايد حرکتي اين چنيني از اينجا شروع شود سفري که هرگز پايان ندارد، در اين بيابان چه سري است که انسان هوس پيدا کردن گم شده به سرش مي زند ، خدايا در اين روزي که نمي دانم تو از گذاشتن آن چه هدفي داشتي که انگار زائر امام حسين از همه بهتر آن هدف را يافته به ما تشنگان عشقت که از همه چيز بي نسيبيم در اين گوشه زمين نظري کن شايد . . . .

سوخته جان | 20:14 - چهارشنبه چهارم آذر 1388
+
 
مسأله ای به نام پول!!!!!!!!!!!!!!!
بچه که بودم همه آرزوم این بود که یه عالمه پول داشتم تا به همه فقیرا می دادم این یه آرزو بود و یه درد، بزرگتر که شدم فهمیدم پول اصلا چیه به آرزوی بچگیم شک کردم و این شک امروز به یقین خواست خدا گره خورده مخصوصا هر وقت می شنوم آدما سر هم کلاه می زارن به خاطرش، همه زندگیشون میشه بدست آوردن اون، میکشن همو، پا رو همه چی پا می زارن  و میگن همه چی پوله ولی هر وقت تلویزیون می بینم یا از خیابونای بالا شهر و پایین شهر می گذرم می گم ای کاش هیچ خانواده ی فقیری تلویزیون نداشت یا هیچ بچه فقیری بالا شهر رو نمی دید و هیچ بابایی اون لحظه ها را پیش بچش نبود، ولی ای کاش خدا فهم راضی بودن به اونچه داریم و به هممون بده، تا یاد بگیریم برا دنیا بیشتر از خودش مایه نزاریم، تا یادمون نره برا چی اینجاییم تا یادمون نره خدا را خلقتکم لاجلی را لیبلوکم را وهمه اینها.

با همه این حرفا . . .

می گن خدا این ماهم قرار داده تا سیر حال گرسنه را بفهمه نمی دونم چند در صد ما به این موضوع فکر می کنیم ولی دلم می خواد هیچ وقت نشه تو مستونگی سیری شکمم گرسنگی یکی یادم بره، دلم نمی خواد تو سیری جسمم گرسنگی روحم یادم بره، خدایا ممنون که یادم می اندازی ممنون که رهام نمی کنی ولی یه سؤال

چرا هر جا مهمونی توه همه مساوین چه کنار خونت چه تو ماه مهمونی همه یک جورن ؟

سوخته جان | 11:26 - پنجشنبه پنجم شهریور 1388
+
 
خدا می خندد . . . .

چه قدر خدا  می خندد، وقتی خودم را جای خدا می گذارم می بینم په قدر خدا باید صبح تا شب بخندد ما هم اگه مثل اون به دنیا نگاه می کردیم بی شک از خنده می مردیم، په قدر خدا می خندد وقتی آدمها همه همشان میشه دنیا، په قدر خدا می خندد وقتی آدمها فکر می کنن دارن به جایی می رسن در حالی که ته دره دارن تو منجلاب خودشون دستو پا می زنن، چه قدر خدا برای ما متأسف می شه و به ما می خنده وقتی اونا با هیچی معامله می کنیم، چه قدر برای ما متأسف می شه و به ما می خنده وقتی اونا تو هیاهوی دنیا از یاد می بریم، چه قدر با ما می خنده وقتی از خودمون، روحمون، جونمون برا هیاهوها مایه می زاریم ولی تا به اون می رسه هزار تا بهونه می یاریم، په قدر به ما می خنده وقتی میگیم "پول باشه همه چی جوره " ولی خندیدن خدا با خنده اون آدم پولدارا به بچه هایی که ادای عمو نوروزا در میارن فرق داره، خنده اون با خنده ما به یه مترسک که خونه کلاغا شده و صبح تا شب وقف گندما شده ولی هیچ وقت گندما برای اون نیستن، فرق داره، خنده اون با خنده همه فرق داره خنده اون از جنس نور و جذب و محبته ، بعد خنده ادبت میکنه تا چشمات باز شه بعد تو . . . واقعا خدا باید از دست ما چه کار کنه، چه قدر نمی تونم بفهممت خدا . . . .

به خاطر همه لحظه هایی که بهم خندیدی شرمندم

سوخته جان | 9:50 - پنجشنبه پنجم شهریور 1388
+
 
انا انزلناه فی لیلةالقدر
از آن زمانی که علی در کنار بدن مطهر تو زار زار می گریست و  گفت که از تو شبهی بیش نمانده ،از آن زمانی که علی در کنار مزار تو گفت ای کاش این نفس هم دیگر بالا نمی آمد روزها می گذرد و شاید برای علی قرنها و این ساعتهای رستگاری را  برای دیدار تو ،مادر ،پدر بارها و بارها می شمرد، لحظه لحظه اش را 

سؤالی به قدمت تاریخ اسلام در این شبها باز درعالم پیچیده که زهرا کیست وچرا چنین ظلمی به او رفت؟                                                                        

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!

همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند.

اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!

و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.

سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

سوخته جان | 14:6 - دوشنبه یکم مهر 1387
+
 
و این دقایق آخر انتظار همیشه کندتر عبور می کند . . .

رمضان

اندیشیدن راجع به این لحظه ها بهجتی وصف ناشدنی را در جان می نشاند که کوچکترین ثمر آن کنده شدن است از زمین و نشاندن وجود در افلاک، اگر دل دهیم و گوش بسپاریم . . . 

سفره مهمانی خدا کم کم به پا می شود، در حالی که شامه جهان تازه با عطر موعود پر شده و گوشها دوباره برای شنیدن صدای گامهای ظهورش به لحظه شماری افتاده اند. هم او که راه آسمان از خوان کرمش می گذرد؛ هم او که نرگس ها سالهاست برای دیدنش قد بر می افرازند؛ هم او که این روزها در آستانه در، رو به آسمانی ترین پنجره، با یک بغل تمنا و یک دنیا آرزو ایستاده و آرزویش اینست که ای کاش امسال در شب ۲۳ - شب قدر - جان همه ما در نواهای "اللهم عجل لولیک الفرج" به نور معرفت و دستانمان به ترنم چنگ زدن به دامنش روشن و عطر آگین شود. آه وا شوقاه وا شوقاه . . .

 

***

می دانم که زمین جای ماندن نیست؛ تنگ است و تاریک. پس اگر قرار بر این باشد که تدارک سفر ببینیم چه ایامی بهتر از این ماه سفر برای امت رسول الله در افاق و انفس؟ و اگر قرار است پای تعلق برگیریم چه زمانی بهتر از اکنون؟ و اگر قرار است الفبای عشق یاد بگیریم چه ساعاتی بهتر از مهمانی؟ و اگر قرار است به دل تپیدن یاد دهیم چه لحظه ای از این لحظات شایسته تر؟ ... و چرا همیشه در انتها می خواهیم به او برسیم؟ چرا از او آغاز نکنیم در بهار پر طراوت این لحظه ها؟  

پنجره را باز کنیم. این تلنگر ها همیشگی نیست. بهار با همه طراوتش پشت پنجره ایستاده؛ آمده تا ما را شکوفا کند و همه آن چیزهایی را که سالهاست در پستوی وجودمان پنهان گشته و جوانه زدنشان را از آسمانی ترین بارانها التماس می کنند. اگر دلمان در این روزها شکست، آنوقت این دانه ها جرأت قد کشیدن تا آسمان خد را در روزهای آفتابی بیشتر پیدا می کنند.

 

***

این ماه رمضان عجب وسوسه می کند برای برگشتن به سوی تو، ای مهربانترین! به سوی تو و خانه ای که این روزها کم کم درش باز باز می شود. می بینمت ای صاحب خانه که ایستاده ای در آستانه در، با نگاهی که اشتیاق از آن می بارد، با یک ظرف پر تحفه در یک دست و قلمی خطاپوش در دست دیگر. شنیده ام می دهی آنچنان که تا ابد از غیرت بی نیاز شویم اگر بخواهی . . .

خدایا! کار، کار توست و ماه، ماه توِ؛ تویی که عشقی و عشق ورزیدن را دوست داری و تویی که این نیاز را آفریدی و به آن دامن زدی و به آدم مفهوم سیراب شدن را یاد دادی؛ پس خود کرمی بنما و نگذار قدمهای ما از راه تو باز بمانند.  

 

سوخته جان | 10:15 - شنبه نهم شهریور 1387
+
 
آسمانی ترین مردی که همیشه در دلها و افلاک باقی است . . .

رهایی

 محمدم! 

بخوان به نام رهایی!بخوان به نام بلوغ !بخوان به نام صاعقه ای در التهاب شب!بخوان به نام صاعقه امید  در ژهندشت یأس!بخوان به نام خالق خورشید،وعشق را به اسم اعظم معشوق،از پس یلدای بی تنفس شبهای انتظار،نورباران کن ،بخوان نبی گرامی!بخوان رسول عشق وامید  برای همه!بخوان به نام نامی توحید!

تو که خواندی ،هرم صدای تو که قندیلها را ذوب کرد،آوای مهربان تو که فضای میان آسمان و زمین را عطرآگین نمود،بوی خوش عشق که ملائک بی تاب را به طرف حرا کشانید ،انبیا انگشت حسرت گزیدند

آری تو که خواندی،آسمانیان زمینیان اهل دل را به پایان شب سیه بشارت دادند،وعرشیان ،فرشیان را مژده دادند که:قد جائکم من الله نور،جگرهای تفتیده وچشمان عطش چشیده ودهان تشنگی کشیده را با زلال رحمت خداوند سیراب کنید

عمده در كلمات بزرگان اين است كه نكات بسيار دقيقی كه در اين كلمات‏ گنجانيده شده است ، افراد بتوانند درك بكنند ، خصوصا كه پيغمبر اكرم‏ درباره سخنان خودش فرمود ( و عمل هم نشان داد ) :
« اعطيت جوامع الكلم » خدا به من كلمات جامعه داده است .
يعنی خدا به من قدرتی داده است كه با يك سخن كوچك يك دنيا مطلب‏ می‏توانم بگويم .
سخنان پيغمبر را همه می‏شنيدند ولی آيا همه می‏توانستند به عمق سخنان‏ پيغمبر آنچنانكه بايد  برسند ؟ ابدا . شايد صدی نود و نه شان هم نمی‏رسيدند . خود پيغمبر اكرم ببينيد چگونه مطلب را پيش بينی می‏كند . جمله‏ای دارد كه مفاد آن اين است : سخنانی كه از من می‏شنويد ضبط و نگهداری كنيد و به‏ نسلهای آينده تحويل بدهيد و بسپاريد ، ای بسا نسلهای آينده و خيلی دور بهتر معنی حرف مرا بفهمند از شما كه امروز پای منبر من هستيد . در آن‏ حديث معروفی كه در كتب معتبر ما هست و از احاديثی است كه شيعه و سنی روايت كرده‏اند و در كافی و تحف العقول و كتابهای ديگر هست ،

 پیامبر فرمود : « فرب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الی من هو افقه منه »  .

اين جمله خيلی نكته در آن هست ، يعنی اشاره‏ای است به آينده . " فقه‏ " يعنی فهم عميق ، ولی در اينجا مقصود جمله‏ای است كه عمق داشته باشد .
" فقه " با " فهم " فرقش اين است كه " فهم " مطلق فهميدن است و " فقه " فهم عميق را می‏گويند . وقتی كه فقه به كلام اطلاق بشود يعنی سخنی‏ كه عمق زياد دارد . فرمود : بسا مردمی كه حامل يك سخن عميقند ولی خودشان‏ عميق نيستند . 

  و بدا به حال ما اگر دیگران بر شناخت تو بر ما پیشی گیرند نه به آن دلیل که تو متعلق به مایی نه، چون ما همه آنچه داریم را وام دار تواییم وراه سعادت را با تو یافتیم.


 سایر پست ها در این زمینه را در اینجا بخوانید


ادامه مطلب
سوخته جان | 15:6 - سه شنبه هشتم مرداد 1387
+
 
شرط اول قدم آنست که مجنون باشی . . .

به حسن وملاحت کس به یار ما نرسد                تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمدند               کسی به حسن وملاحت به یار ما نرسد

بعضی حرفها را اگر نگویی له می شوی و بعضی حرفها را اگر بگویی ،می گوبند اگر ابوذرمی دانست در قلب سلمان چه می گذرد او را می کشت ،خاصیت دریای عشق است که اگر در آن بیفتی آنچنان مبهوتی که دهن باز می کنی فریاد می زنی تا آنقدر از این آب بخوری و سنگین شوی که برسی در عمق بی نهایت آن ، به قدر ظرفیتت وآن زمان فصل خموشی توست ونظاره ات به ا ین کرامتی  که انتها ندارد ، نمی دانم بگویم عاشق ،مجنون چه بگویم که در احوال مجنون آمده :

بیرون ز حساب نام لیلی                              با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی                     نشنودی و پاسخش ندادی

 شاید خودم را هیچ ننامم بهتر است هر چه تو صدایم کنی ، من صدایت می کنم به نام تمامی عشقت به بندگانت ، به نامی که تو را به آن می شناسم که اصرار ها یم خسته ات  نکند و لحظه ای از گوش سپردن دست بر نمی داری ،به نامی که تو را با آن می شناسم که بر جهالتم صبوری وشکوه هایم از محبت تو نکاهد ،به نامی که تو را با آن می شناسم که دست نایافتنی هستی در عین اینکه قربتت از همه بیشترست،احساست می کنم در همسایگیم ،همسایه ای که همه دارایی ام از اوست  و مرا ربوده  ، این خانه خانه توست واین جان از تو ،به هر سو خواهی بکشان  وبه هر منزل خواهی بکشان ،اوج لذت من اینست که چون تویی لحظه ای بر من نگرد ولحظه ای بر من گوش دهد ،من هنر توام وبه تو برمی گردم خدا این کلام مرا تکه تکه می کند ولی خجلم از تو  خجلم

من خاک توام بدین خرابی                       تو آب کیی که روشن آیی

من در قدم تو می‌شوم پست                     تو بر دل من می‌زنی دست؟

ای کعبه من جمال رویت                        محراب من آستان کویت

ای مرهم صد هزار سینه                         درد من و می در آبگینه

ای تاج ولی نه بر سر من                         تاراج تو لیک در بر من

ای بند مرا مفتح از تو                            سودای مرا مفرح از تو 

ابر از پی نوبهار بگریست

مجنون ز پی تو زار بگریست

یارب چه خوش اتفاق باشد                            گر با منت اشتیاق باشد

مهتاب شبی چو روز روشن                            تنها من و تو میان گلشن

من با تو نشسته گوش در گوش                       با من تو کشیده نوش در نوش

 

ای شمع نهان خانه جان                           پروانه خویش را مرنجان 

از پای فتاده‌ام چه تدبیر                             ای دوست بیا و دست من گیر

این خسته که دل سپرده تست                      زنده به توبه که مرده تست

بنواز به لطف یک سلامم                            جان تازه نما به یک پیامم

 

ای راحت جان من چه خواهی                      در بردن جان من چرائی

جرم دل عذر خواه من چیست                      جز دوستیت گناه من چیست

یکشب ز هزار شب مرا باش                        یک رای صواب گو خطا باش

گردن مکش از رضای اینکار                        در گردن من خطای اینکار

 

بر وصل تو گرچه نیست دستم                          غم نیست چو بر امید هستم

گر بیند طفل تشنه در خواب                           کورا به سبوی زر دهند آب

لیکن چو ز خواب خوش براید                          انگشت ز تشنگی بخاید

 

 


سوخته جان | 2:48 - شنبه پانزدهم تیر 1387
+
 
دل به مینای مینویی چو تو خوش کرده ام . . .
خیلی احساس تنهایی می‌كردم ،مونده بودم چی کار کنم که باز تو اومدی  احساست می کردم ای "یا رفیق من لا رفیق له "دلم گرفته بود   گفتی : بِفَضلِ اللهِ وَ بِرَحمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلیَفرَحوا (‌مردم به چی دل خوش کردن ؟!)باید به فضل و رحمت خدا شاد بود )  گفتی: فانی قریب  گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال ( هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵))   گفتم : ولی انگار اصلا منو فراموش کردی ! گفتی : فَاذکُرونی اَذکُرکُم (منو یاد کنید تا یاد شما باشم (‌بقره / 152 ) )   گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم ( دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ) گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه ( پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰))   گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟  گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده ( مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) )   گفتم: دیگه روی توبه ندارمگفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب ( (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) )   گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا ( خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳))   گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟  گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله (به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) )   گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین (خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ) ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتی: الیس الله بكاف عبده (خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) )   گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟ گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما ( ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) )   گفتم :  یعنی میشه من به تو برسم ؟تا کی باید صبر کرد ؟ گفتی : وَ ما یُدریک لَعَلَّ السّاعهَ تَکونُ قَریبا(تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشه ( احزاب / 63 ))   گفتم : تو بزرگی و نزدیکت برای منه کوچک خیلی دوره ! تا اون موقع چیکار کنم ؟ گفتی : وَاتَّبِع ما یُوحی اِلَیکَ وَاصبِر حَتّی یَحکُمَ الله (کارهایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (‌یونس /109))   گفتم : تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک ... یه اشاره کنی تمومه ! گفتی : عَسی اَن تُحِبّوا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُم (شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (‌بقره / 216 ))    گفتم : اَنَا عَبدُکَ الضَّعیفُ الذَّلیل ... اصلا چطور دلت میاد ؟ گفتی : اِنَّ اللهَ بِالنّاسِ لَرَؤوفٌ رَحیم (خدا نسبت به همه مردم مهربونه (‌بقره /143 )‌)        گفتم :‌اصلا بی خیال ! تَوَکَّلتُ عَلَی الله گفتی : اِنَّ اللهَ یُحِبُّ المُتَوَکّلین (خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره ( آل عمران / 159))     گفتم :‌خیلی چاکریم ! ولی اینبار، انگار گفتی : حواست را خوب جمع کن ! یادت باشه که : وَ مِنَ النّاسِ مَن یَعبُدُ اللهَ عَلی حَرفٍ فَاِن اَصابَهُ خَیرٌ اِطمَاَنَّ بِه وَ اِن اَصابَتهُ فِتنَهٌ اِنقَلَبَ عَلی وَجهِهِ خَسِرَ الدُّنیا وَ الاخِرَه بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن.اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن ،اینها در دنیا و آخرت جزء زیانکارانند.
سوخته جان | 19:31 - شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
+
 
منوی اصلی
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
درباره وبلاگ

متحیرم؟؟؟

 
سایر امکانات
 


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.ShiaTheme.com