|
بچه که بودم همه آرزوم این بود که یه عالمه پول داشتم تا به همه فقیرا می دادم این یه آرزو بود و یه درد، بزرگتر که شدم فهمیدم پول اصلا چیه به آرزوی بچگیم شک کردم و این شک امروز به یقین خواست خدا گره خورده مخصوصا هر وقت می شنوم آدما سر هم کلاه می زارن به خاطرش، همه زندگیشون میشه بدست آوردن اون، میکشن همو، پا رو همه چی پا می زارن و میگن همه چی پوله ولی هر وقت تلویزیون می بینم یا از خیابونای بالا شهر و پایین شهر می گذرم می گم ای کاش هیچ خانواده ی فقیری تلویزیون نداشت یا هیچ بچه فقیری بالا شهر رو نمی دید و هیچ بابایی اون لحظه ها را پیش بچش نبود، ولی ای کاش خدا فهم راضی بودن به اونچه داریم و به هممون بده، تا یاد بگیریم برا دنیا بیشتر از خودش مایه نزاریم، تا یادمون نره برا چی اینجاییم تا یادمون نره خدا را خلقتکم لاجلی را لیبلوکم را وهمه اینها.
با همه این حرفا . . . می گن خدا این ماهم قرار داده تا سیر حال گرسنه را بفهمه نمی دونم چند در صد ما به این موضوع فکر می کنیم ولی دلم می خواد هیچ وقت نشه تو مستونگی سیری شکمم گرسنگی یکی یادم بره، دلم نمی خواد تو سیری جسمم گرسنگی روحم یادم بره، خدایا ممنون که یادم می اندازی ممنون که رهام نمی کنی ولی یه سؤال چرا هر جا مهمونی توه همه مساوین چه کنار خونت چه تو ماه مهمونی همه یک جورن ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:26  توسط سوخته جان
|
چه قدر خدا می خندد، وقتی خودم را جای خدا می گذارم می بینم په قدر خدا باید صبح تا شب بخندد ما هم اگه مثل اون به دنیا نگاه می کردیم بی شک از خنده می مردیم، په قدر خدا می خندد وقتی آدمها همه همشان میشه دنیا، په قدر خدا می خندد وقتی آدمها فکر می کنن دارن به جایی می رسن در حالی که ته دره دارن تو منجلاب خودشون دستو پا می زنن، چه قدر خدا برای ما متأسف می شه و به ما می خنده وقتی اونا با هیچی معامله می کنیم، چه قدر برای ما متأسف می شه و به ما می خنده وقتی اونا تو هیاهوی دنیا از یاد می بریم، چه قدر با ما می خنده وقتی از خودمون، روحمون، جونمون برا هیاهوها مایه می زاریم ولی تا به اون می رسه هزار تا بهونه می یاریم، په قدر به ما می خنده وقتی میگیم "پول باشه همه چی جوره " ولی خندیدن خدا با خنده اون آدم پولدارا به بچه هایی که ادای عمو نوروزا در میارن فرق داره، خنده اون با خنده ما به یه مترسک که خونه کلاغا شده و صبح تا شب وقف گندما شده ولی هیچ وقت گندما برای اون نیستن، فرق داره، خنده اون با خنده همه فرق داره خنده اون از جنس نور و جذب و محبته ، بعد خنده ادبت میکنه تا چشمات باز شه بعد تو . . . واقعا خدا باید از دست ما چه کار کنه، چه قدر نمی تونم بفهممت خدا . . . .
به خاطر همه لحظه هایی که بهم خندیدی شرمندم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:50  توسط سوخته جان
|
امسال عاشورا مهمان کسی بودم که هرگز به عمرم میزبانی اینچنین ندیده بودم او که در عین عزادار بودنش (که انرا با گوشت وپوستم احساس می کردم،جای همه خالی محشری بود)بهترین پذیرایی را کرد ،همه روزها و ساعتها همه فکرم این بود که منی که اینین دشمنان اهل بیت را صب می کنم اگر خودم آنجا بودم چه می کردم وچه شد که آنها چنین شدند کسانی که پیامبر را وخاندانش را حتی مهمان خانه های خود کرده بودند ،و مهمترین سؤالم این بود که اگر امروز عاشوراست حسین کجا می جنگد ؟ من کدام طرفم ؟ واز این عاشورا دنبال چه می گردم ؟ غرق این سؤالات چیزی نمانده بود به جنون برسم که امام رضا نجاتم دادند و شاید به وسیله سه نگاه ، سه منظر ، سه راه ، سه چراغ کربلا یعنی حضرت ادب ، عباس و حضرت عشق ،رقیه و حضرت . . . . علی اصغر ) ـــ همیشه می مانم چه صدایش کنم و چه بخوانمش ـــ با اینکه چیزی از صفر نمانده می دانم اگر قرار باشد جواب این سؤالها را گرفت بهترین زمان حالاست یادمان باشد امام حسین بیشتر از آنکه تشنه آب بوذ تشنه لبیک بود ،خدا مدد کند همه ما عاشورایی باشیم . . .
خبر:با رفقا جمع شدیم می خوایم یه روز در هفته غررالحکم بخونیم هر کی پایست یه یا علی بده خبرش کنیم التماس دعا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:8  توسط سوخته جان
|
از آن زمانی که علی در کنار بدن مطهر تو زار زار می گریست و گفت که از تو شبهی بیش نمانده ،از آن زمانی که علی در کنار مزار تو گفت ای کاش این نفس هم دیگر بالا نمی آمد روزها می گذرد و شاید برای علی قرنها و این ساعتهای رستگاری را برای دیدار تو ،مادر ،پدر بارها و بارها می شمرد، لحظه لحظه اش را
سؤالی به قدمت تاریخ اسلام در این شبها باز درعالم پیچیده که زهرا کیست وچرا چنین ظلمی به او رفت؟ وجواب می آید:ما ادراک ما لیلة القدر . . . ********** تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرنها از پس قرنها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسلها در پي نسلها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگيها، انديشهها و آرمانها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ! ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شبهاي پيوسته، آشوبي، لرزهاي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر ميشود و همه خوابها را برميآشوبد و نيمه سقفها را فرو ميريزد. انقلابي در عمق جانها و جوششي در قلب وجدانهاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانههايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسانها، همه اسكلت شدهاند، فرود آمدهاند. اين شب قدر است. شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد ميكند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي! و تاريخ همه اين ماههاي مكرر است، ماههايي همه مكرر يكديگر، سالهايي تهي و عقيم، قرنهايي كه هيچ چيز نميآفرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير ميكنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار ميگردد كه تاريخ ميسازد، كه انسان نو ميآفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن ميگيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان ميدمد، شب قدر! شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سالهايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود ميآيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟ شبي كه باران فرو ميبارد، هر قطرهاش فرشتهاي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوختهاي و جان عطشناك مزرعهاي فرو ميافتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد ميدهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطرهاي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماهها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افقهاي وجودي آدمي فرشته ميبارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيامآور خدايي برتو نازل ميشود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرودآمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام! كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر ميبريم. سالها، سالهاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را ميشنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير ميتوان شنيد. سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلبهاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام ! روایت ها وعکس های شب قدر را در انتها خدمتتان تقدیم می کنم ،التماس دعا در روایت است که امام معصوم علیه السلام فرمود: در شب قدر خداوند متعال دعای احدی را رد نمی کند مگر دعای چهار نفر: دعای عاق والدین _ دعای قاطع رحم_ دعای کسی که در دلش دشمنی مومن باشد. _ دعای شرابخوار خداوند متعال خطاب به حضرت موسی بن عمران علیه السلام که از او خواسته بود خدایا من جواز عبور از صراط خواهانم و باید چه کنم؟ خداوند فرمود: این جواز برای کسانی صادر می شود که در لیلة القدر بدهد. خداوند متعال به حضرت موسی بن عمران علیه السلام فرمود: 1.درختان و میوهای بهشتی برای کسانی است که در شب قدر به تسبیح خداوند مشغول باشند. 2.نجات از آتش جهنم برای کسانی است که در لیلة القدر به استغفار مشغول باشند. 3.کسب رضای الهی برای کسانی است که در لیلة القدر دو رکعت نماز بخوانند.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:6  توسط سوخته جان
|
اندیشیدن راجع به این لحظه ها بهجتی وصف ناشدنی را در جان می نشاند که کوچکترین ثمر آن کنده شدن است از زمین و نشاندن وجود در افلاک، اگر دل دهیم و گوش بسپاریم . . . سفره مهمانی خدا کم کم به پا می شود، در حالی که شامه جهان تازه با عطر موعود پر شده و گوشها دوباره برای شنیدن صدای گامهای ظهورش به لحظه شماری افتاده اند. هم او که راه آسمان از خوان کرمش می گذرد؛ هم او که نرگس ها سالهاست برای دیدنش قد بر می افرازند؛ هم او که این روزها در آستانه در، رو به آسمانی ترین پنجره، با یک بغل تمنا و یک دنیا آرزو ایستاده و آرزویش اینست که ای کاش امسال در شب ۲۳ - شب قدر - جان همه ما در نواهای "اللهم عجل لولیک الفرج" به نور معرفت و دستانمان به ترنم چنگ زدن به دامنش روشن و عطر آگین شود. آه وا شوقاه وا شوقاه . . .
*** می دانم که زمین جای ماندن نیست؛ تنگ است و تاریک. پس اگر قرار بر این باشد که تدارک سفر ببینیم چه ایامی بهتر از این ماه سفر برای امت رسول الله در افاق و انفس؟ و اگر قرار است پای تعلق برگیریم چه زمانی بهتر از اکنون؟ و اگر قرار است الفبای عشق یاد بگیریم چه ساعاتی بهتر از مهمانی؟ و اگر قرار است به دل تپیدن یاد دهیم چه لحظه ای از این لحظات شایسته تر؟ ... و چرا همیشه در انتها می خواهیم به او برسیم؟ چرا از او آغاز نکنیم در بهار پر طراوت این لحظه ها؟ پنجره را باز کنیم. این تلنگر ها همیشگی نیست. بهار با همه طراوتش پشت پنجره ایستاده؛ آمده تا ما را شکوفا کند و همه آن چیزهایی را که سالهاست در پستوی وجودمان پنهان گشته و جوانه زدنشان را از آسمانی ترین بارانها التماس می کنند. اگر دلمان در این روزها شکست، آنوقت این دانه ها جرأت قد کشیدن تا آسمان خد را در روزهای آفتابی بیشتر پیدا می کنند.
*** این ماه رمضان عجب وسوسه می کند برای برگشتن به سوی تو، ای مهربانترین! به سوی تو و خانه ای که این روزها کم کم درش باز باز می شود. می بینمت ای صاحب خانه که ایستاده ای در آستانه در، با نگاهی که اشتیاق از آن می بارد، با یک ظرف پر تحفه در یک دست و قلمی خطاپوش در دست دیگر. شنیده ام می دهی آنچنان که تا ابد از غیرت بی نیاز شویم اگر بخواهی . . . خدایا! کار، کار توست و ماه، ماه توِ؛ تویی که عشقی و عشق ورزیدن را دوست داری و تویی که این نیاز را آفریدی و به آن دامن زدی و به آدم مفهوم سیراب شدن را یاد دادی؛ پس خود کرمی بنما و نگذار قدمهای ما از راه تو باز بمانند.
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:15  توسط سوخته جان
|
|
|